این چند وقته خیلی اوضاع قاطی بود
باورتون نمیشه دیشب خواب اینجا رو دیدم خواب همتون رو
کجایین . هنوز یا هم در ارتباطین ؟ دلم می خوادتون
تنفر خیلی حس بدیه ...
کاش میفهمیدی که تو باعث شدی تا از بعضیا متنفر بشم . اشتباه تو .
کاش خودم بیشتر دوست داشتم .
کاش شجاع تر بودم .
من یه ترسوی احمقم که جرات ندارم چشام ببندم تا ببینم به کجا میبرتم .
جرات ندارم درد و تحمل کنم صبر کنم .
یا تو باید سریعتر بیای یا من آروم تر که بلکه یه جایی به هم برسیم که فاصلمون
اینقدر عجیب نباشه برای با هم بودن . آدما اکثرن نمی فهمن که این مسافت زمانی
ربطی به نزدیک و دور بودن دلهامون نداره.
اصلا بیا عجیب باشیم .
لعنتی
چجوری میشه اعتمادی رو که رفته برگردوند . بهش نیاز دارم .
وقتي به عکسهامون نگاه مي کنم وقتي خاطراتمون مرور مي کنم وقتي به سختي ها و خوشي هايي
که يا هم تجربه کرديم فکر ميکنم احساش مي کنم يه عمر و سپري کرديم . با هم بزرگ شديم شايدم
گاهي بچه شديم . ولي تو همه لحظه هاي باهم بودنمون يه حس مشترک برام وجود داره . ترس .
ترس پايان . ترس از پايان يه زندگي . شايد اين ترس هميشه باهامه چون اين يه زندگيه عادي
نيست . شايد چون نبايد بهش عادت مي کرديم . ولي کي ميتونه بگه دوام هر چيزي چقدره .
که اگه يه زندگي همه چيش نرمال باشه چه تضميني واسه دوامش هست .
شايد مهم اينه که ما زماني رو کنار هم بوديم و هنوزم هستيم . شايد اصلا مهم نيست که چقدر
عجيبه و چقدر براش جنگيديم و کي قراره تموم بشه . خاطراتش براي هميشه باقي ميمونه پس
اين زندگي تا ابد در جريانه .
همیشه سر دو راهی ها میدونیم تصمیم درست چیه ولی چون می ترسیم راه
درست رو انتخاب نمی کنیم . به قول دوستم از تر س بی دندون شدن نمی کشیمش
( دندونی رو که درد میکنه منظورمه ).
باید از دفترم بلند شم یا برم دفتر جدید اجاره کنم یا با کلی قرض یه جایی رو بخرم یا ...
می ترسم . می ترسم از اینکه هیچیم کمترین بویی از منطق نداره . کارم . دوستیام .
شراکتم . زندگی کردنم و .... می ترسم .
بهم میگه بعضی وقتا مثل بچه ۱۰ ساله میشی . خوب اگه ۱۰ ساله نبودم که اینجا
نبودم که خودت اینجا نبودی که این همه رویای گنده و ... تو سرمون نبود .
بعضی وقتا فکر می کنم یه بچه ۱۰ سالم . وقتایی که یادم میره نباید بترسم از تموم شدن
آب نباتم . وقتایی که یادم میره که نباید دل ببندم . که باید فراموشکار باشم . وقتایی
که یادم میره که به من ربطی نداره .که به من ربطی نداره که زندگی منم به دیگران
ربطی نداره .
عصبانیم . احتمالا اگه عصبانی نبودم اصلا یادم نمیفتاد که بنویسم .
گوزووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو دوست دارم .
جدیدا خیلی تنبل شدم ولی تصمیم گرفتم که بازی کنم .
میدونید دنیای من خلاصه میشه تو کارهایی که ازشون لذت میبرم که البته وقتی
انجامشون میدم دنیا بر وفق مرادمه و وقتی به هر دلیلی انجامشون نمیدم یعنی زندگیم
بی معنی و خسته کننده شده .
نمیتونم براشون ترتیب قائل بشم و اولویت بندی کنم پس هر چی به ذهنم بیاد رو میگم .
- من عاشق بازی با بچه هام و عاشق بچه بودن و بازی کردن . وقتی یادم میره چند سالمه
و شروع میکنم به شلنگ تخته انداختن اصلا گذر زمان رو حس نمیکنم .
- از کارتون دیدن لذت میبزم ولی نه تنهایی . با کسی که بفهمه معنی کارتون دیدن رو
- کوه رو دوست دارم . کوه رو دوست دارم . کوه رو خیلی دوست دارم
- عاشق برفم . از اسکی کردن لذت میبرم . لذتش غیر قابل توصیفه
- از سرعت خوشم میاد . چه با دوچرخه چه با ماشین اسکیت یا اسنو بورد
- از رانندگی لذت میبرم
- دوست داشتن رو دوست دارم .
- مسافرت رو دوست دارم
- و عکاسی کردن . یجورایی با عکاسی خودم رو به تصویر می کشم
و... خیلی زیادن
و خیلی کارایی که بقول سوفی اسمشو نبر هستن رو دوست دارم .
بعضی حرف ها برای نگفتن هستند . حرفهایی که آزار دهنده و بدیهیند .
حرفهاای که باید گوشه ذهنت قایمشون کنی چون وقتی گفته بشن دیگه
نمیشه ازشون فرار کرد. دیگه نمیشه خودت و بزنی به اون راه .
بعضی حرف ها ...
همیشه وقتی حالت بده میدونی که حالت بده پس فقط بدی ولی وقتایی که حالت
خوبه با اینکه خوبی همش نگرانی . نگران روزی که قراره بد بشه . پس هم خوبی هم نگران
در نتیجه قاطی پاطی میشی . یعنی هم خوبی هم بد . مگر اینکه یه بلایی سر مغزت
بیاری که دیگه فکر نکنی .
امروز هوا محشره . آسمون . کوه . دلم خواست .
امروز یاد مامان بزرگم افتادم . همه میگن مثل یه مرد میمونه . سالهاست که
یکه و تنها زندگی می کنه . سالهاست که برای کارهاش از هیچکی کمک نخواسته
از رفتن بالای پشت بوم تو شر شر بارون و باز کردن فاضلاب و رنگ کردن خونه و باز کردن
پرده ها بگیر تا تعمیر موتورخونه و شیر های دستشویی و .... نه اینکه کسی نباشه که کمکش
کنه . نه ولی یه حس غرور یه حسی که نخواد سربار و مزاحم کسی باشه همیشه باهاشه .
همیشه ازش شاکی میشدم . میگفتم وقتی میخوااای بری خرید خوب به من بگو . چرا یه
نفری میری که دستت تا یه هفته درد بگیره . ولی بازم گوشش بدهکار نبود.
امروز برای اولین بار احساس کردم دارم شبیهش می شم . نمیدونم چی باعث میشه که آدما
اینجوری بشن . اینکه نخوان از کسی کمک بگیرن . ولی احساس کردم دارم شبیهش می شم .
دارم مرد میشم . ولی نمیخوام . شاید از این می ترسم که مامان بزرگم که مثل یه مرد بوده
همیشه تنها بود. شاید تنهایی مردش کرده بود . ولی من نه تنهایی رو دوست دارم و نه مرد شدن رو.
